ریبِیرو شاعرِ شکست‌ها و توهم‌ها

نویسنده: پژمان رضایی

ریبِیرو در چارچوب کدام نوع از داستا‌نویسی قرار دارد؟

به‌دشواری بتوان داستان‌های خولیو رامون ریبِیرو را درون چشم‌انداز داستان‌نویسیِ پِرو، یا از آن دشوارتر، درون چشم‌انداز داستان‌نویسی آمریکای لاتین طبقه‌بندی کرد و این مسئله شاهدی است تمام‌ عیار بر خطرناکی و ظن‌برانگیزیِ هر‌گونه امر صفت‌گذاری بر واژه‌ی ادبیات.

از رئالیسم شهری تا ادبیات فانتزیک

آری، می‌توان گفت در آثار این نویسنده‌ی برجسته‌ی پرو نشانه‌هایی وجود دارد که آن‌ها را به رئالیسم شهری و ادبیات فانتزیک پیوند می‌دهد، اما این مُساهِله امکان اندکی برای غور در آثاری را پیش رو می‌گذارد که از طیف گسترده‌ای از گرایشات دیگر بهره‌مندند. و اینجاست که با مشکل روبه‌رو می‌شویم وقتی وسوسه شویم به طبقه‌بندی این آثاری که سبک‌های مختلف چنان به‌سرعت در آن‌ها رنگ عوض می‌کنند که به دشواری حتی متوجه‌شان می‌شویم و توأمان در هر یک از مراحل نویسندگی به‌وفور در آثار او یافت می‌شوند.

صدای ساکت‌ماندگان

ریبِیرو تأکید می‌کند که در بطن داستان‌هایش «پیری، زوال، شکست و تباهی» آرمیده است و حقیقت دارد که نویسنده قصد دارد حداقل یک‌بار در زندگیِ آدمیانش، مجال سخن به ایشانی دهد که گویا از ضیافت زندگی طرد شده‌اند، انگار، به شکلی دردناک داغ مُهرِ تقدیر بر پیشانی‌شان خورده است، یا دست‌کم، واقعیت دردناک و مزخرف خود را که از قبل برای‌شان مُقَدّر شده است، در کمال سکوت پذیرفته‌اند.

کوک‌‌های متفاوت

اما پیری، زوال، تباهی، فرورفتن در خود و پذیرش ساکت شکست، به گفته‌ی خود ریبِیرو، «کوک‌های متفاوتی دارند که به کلیت اثر، فارغ از موضوع داستان آن، معنا می‌دهند».

هرچند به‌نحوی نیروی عظیم نویسنده را برای زندگی بخشیدن به پرسوناژهایش تحلیل می‌برند، اویی که مجبور است آنان را در مرزهای ظالمانه مجزاگر بین واقعیتِ صُلب و گرفتاری کامل و رنجورانه به توهم نگاه دارد.

فضای داستان‌های ریبِیرو آن‌ها را خارج از هر رابطه بین امر معقول و غیرمعقول نگه می‌دارد، به همان ترتیب که هرگونه رابطه بین واقعیت و افسانه را از نظر فرو می‌دارد. داستان‌های این داستان‌نویس نابغه پرسوناژهایش را میان تلخ‌ترین و جفنگ‌ترین شِقّ واقعیت و توهم کامل قرار می‌دهند.

از مقدمه‌ی رمان‌نویس شهیر پرویی، آلفردو بریسه اِچِنیکه، بر مجموعه‌ی کامل آثار خولیو رامون ریبِیرو.

وسوسه‌ی شکست

«اگر بتوان با احتیاط بسیار صفت‌موصوفی در خورِ ریبِیرو یافت «شاعرِ شکست‌ها و توهم‌ها» شاید مناسب‌ترین گزینه باشد.

اما ایده‌ی شکست که توهم پسماندِ آن است، نه تنها در پرسوناژها و آثار این داستان‌نویسِ توانمند مشهود است، بلکه به شکلی عمیق حسی‌ست که در سراسرِ زندگی حرفه‌ای او بر وجودش سایه انداخته است، تا آن جا که عنوان کتاب حجیمِ روزنگاشت‌هایش «وسوسه‌ی شکست» است.

او در مصاحبه‌ای چنین عنوان کرده بود: «با بازبینی دفاترم، در آن‌ها چیزی یافتم شبیهِ قضاوتِ دائمِ خود. این حس که گویا هر چه انجام داده‌ام بسیار کِهتَر از آن چه فکر می‌کردم یا انتظار داشته‌ام، بوده است. به سببِ تجربه‌ی مکررِ این حس، چنین به خاطرم نشست که من وسواسِ شکست خوردن داشته‌ام» (2012).

او بارها و بارها به این وسوسه‌ی شکست، به این تمایل به فرو غلتیدن به شکست، اذعان داشته است. «این حس که هر روز بدتر از قبل می‌نویسم» (2014)؛ «تمام سلامتی‌ام را خرجِ سوداگری‌های فکریِ کاملاً ورشکسته کرده‌ام» (2014)

وسواس شکست

«نویسنده‌ای محترم، خجول، پرکار، صادق، نمونه، عزلت‌گزین، درونگرا، درخشان، زبردست، کاردرست: این عناوینی است که منتقدین با آن‌ها از من یاد می‌کنند، اما هرگز کسی مرا نویسنده‌ی بزرگ خطاب نکرده است، چون یقیناً نویسنده‌ای بزرگ نیستم» (2014)

این گونه عبارات در مجموعه روزنگاشت‌هایی که حدوداً در برگیرنده‌ی سی سال از زندگی اوست، به وفور یافت می‌شود.

در دفترچه‌های او این بیزاری از خود به عنوان نویسنده، فراتر رفته و به بیزاری از خودِ حرفه‌ی نویسندگی و حتی کلمات گرائیده است، «متنفرم از کلمات! همواره همان گونه‌اند: ملال‌آور، بیروح، مسطح» (2014).

او خود پدیده‌ی نویسندگی را، در بسیاری موارد، منوط به ناشادمانی می‌داند: «شادمانی لال است و اضطراب پُرگو» (2014). این زجرِ جستجو حتی در نثرِ ریبِیرو مشهود است. به راحتی می‌توان دریافت که کلماتی را که به کار می‌برد ناکافی می‌داند، گویا ناتوانند به شرح آن چه در دل دارد.

رنج مازوخیستی نوشتن

در 1958 می‌نویسد:

«از نظر جسمانی نوشتن برایم مضر است. بیش از اندازه سیگار می‌کشم، بیش از اندازه مشروب می‌خورم، انگشتانم زوق زوق می‌کنند، عضلات گردنم تیر می‌کشند و تمام عواقبِ یک شکنجه را بر وجودِ خود حس می‌کنم. با تمام این احوال، متوازیاً نوعی لذتِ منحصربه‌فرد احساس می‌کنم که به نوعی مازوخیسم شباهت دارد اگر نخواهم که در مثال زُهدِ صوفیان را که خود را رنجه می‌کنند، به مثال آورم.» (2014).

موفق‌ترین شاعر شکست‌ها

اما علی‌الظاهر آن چه ریبِیرو در موردِ خود و شکستِ خود می‌اندیشد خود به شکست انجامیده است!

در پسِ سالیان و با فروکش کردنِ امواجِ «بومِ آمریکای لاتین» که بیشتر در جستجوی شنیدن صداهای به صدا‌درآورده بود تا گفتمان‌های اصیل و ریشه‌کرده در اصالت زندگی و هنرِ آدمی، امروزه نثرهای او، در قالبِ داستان‌هایی خوش‌تراش و موزون، بیش از پیش بر تارک ادبیات آمریکای لاتین می‌درخشد.
شاید باید در نوشتن از خولیو رامون ریبِیرو مثل خود او نوشت و او را «موفق‌ترین شاعر شکست‌ها» نامید… با احتیاط.»