داولاتوف و وطن گمشده‌اش

سه نویسنده مشهور روسی اواخر قرن بیستم در غرب

در طول سال‌های اتحاد جماهیر شوروی، بسیاری از افراد با استعداد مجبور به ترک کشور شدند. در میان آن‌ها سرگِی داولاتوف نویسنده روسی هم بود. وقتی رفت چه احساسی داشت؟ آیا از روسیه عصبانی بود؟ تا آخر عمر وطن خود را کدام کشور می دانست؟

سرگِی داولاتوف پدیده‌ای منحصربه‌فرد در ادبیات و روزنامه‌نگاری جهان است. او به همراه جوزف برادسکی و الکساندر سولژنیتسین یکی از سه نویسنده مشهور روسی اواخر قرن بیستم در غرب است. آثار داولاتوف به بیش از سی زبان دنیا ترجمه شده است. او تنها نویسنده روسی زبانی است که ده داستانش در مجله نخبگان نیویورکر منتشر شد.

ادبیات برای سیاست یا ادبیات برای مردم

در سال 1900، به دلیل آزار و اذیت مقامات، سرگِی داولاتوف مجبور شد برای همیشه اتحاد جماهیر شوروی را ترک کند، اما حتی پس از اقامت در نیویورک و عاشق آمریکا شدن هم، هرگز به کسی اجازه نداد که وطنش را مسخره کند. البته، نویسنده هرگز نتوانست خود را با رژیم شوروی که زندگی بسیاری از افراد با استعداد را مخدوش کرد، وفق دهد. اما ادبیات او درباره سیاست نیست، درباره مردم است. سرگِی داولاتوف در حالی که در کشور دیگری زندگی می کرد، یک نویسنده روسی باقی ماند. به همین دلیل است که در آثار ادبی خود تقریباً هرگز در مورد آمریکا ننوشت، عمدتاً تصاویر روسی را انتخاب کرد و به زبان روسی وفادار ماند.

سانسور و اخراج

بیشتر آثار ادبی سرگِی داولاتوف از سانسور شدید شوروی عبور نکردند، بنابراین از اواخر دهه 1960 در سامیزدات منتشر شد. در سال 1976، برخی از داستان‌های او در غرب در مجلات “قاره” و “زمان و ما” منتشر شد، که به همین دلیل نویسنده به طور کامل از اتحادیه روزنامه نگاران اتحاد جماهیر شوروی اخراج شد.

در 18 ژوئیه 1978، سرگِی داولاتوف دستگیر شد. دوست نویسنده، منتقد ادبی آندری آریف به یاد می‌آورد:

«یک روز سریوژا را به سادگی به ایستگاه پلیس در خیابان بردند. مرا زدند و پانزده روز به من فرصت دادند. او واقعاً آن دو هفته را در زندان گذراند… در مورد اتهامات رسمی، در پرونده اش نوشته شده بود که سریوژا پلیسی را که برای بررسی مدارکش آمده بود از پله ها به پایین پرتاب کرده… وقتی من و بوری داولاتوف دنبالش گشتیم و بالاخره او را پیدا کردیم. رئیس پلیس با بدبینی به ما گفت: “اگر دوست شما واقعاً این کار را انجام می داد، شش سال او را نگه می‌داشتند ولی فقط پانزده روز بود “… سریوژا تحت فشار قرار گرفت.”

روند تصمیم‌گیری برای مهاجرت

النا همسر داولاتوف و دخترشان کاتیا قبل از این دوره به آمریکا مهاجرت کرده بودند.

داولاتوف درباره تصمیم به ترک در «رزرو» گفت: «از چنین اقدام جدی و غیرقابل برگشتی ترسیدم. مثل تولد دوباره و حتی این بار به میل خودم. اکثر مردم حتی نمی‌توانند به درستی ازدواج کنند…»

روزهای خروج از وطن

در 24 آگوست 1978، نویسنده به همراه مادرش نورا سرگیونا و سگ محبوبش گلاشا به وین پرواز کردند. دوست داولاتوف، ایرا کروبووا، این روز را در خاطرات خود به تفصیل به یاد می‌آورد.

آن‌ها از فرودگاه Pulkovo-2 بلند شدند. در اتاق انتظار، نویسنده به شدت در فشار بود، نورا جدامانده و گیج به نظر می‌رسید، و گلاشا مأیوس به نظر می‌رسید.

ایرا کروبووا به یاد می‌آورد:

«او آخرین نفر در صف کوتاهی بود که رفتند. می‌خواستم بنویسم «بالا آوردن گذشته»، اما این او نبود که گذشته را بالا می‌آورد، بلکه آن مرزبان با مسلسل در حالت آماده‌باش که دنبالش می‌آمد و کوچک به نظر می‌رسید بود که بالا می‌آورد. همه کسانی که روی پله‌های هواپیما جلوتر بودند، بالا رفتند، چرخیدند، اما با عجله.

آن‌ها به سرعت به داخل رفتند و فقط دو نفر در وسط پله‌ها باقی ماندند. سرگِی پشت به ما، در حالی که دست‌هایش را بالای سرش بلند کرده بود، به سمت هواپیما رفت و بطری بزرگ ودکا را تکان می‌داد، سطح اضطرابش به طرز محسوسی کاهش یافته بود. به آرامی حرکت کرد و در هر قدم مکث کرد. دومی مرزبان بود که سرگِی را با اصرار و به طرز ناشیانه هل داد و او با جلورفتن به نوعی تکه تکه در درگاه ناپدید شد. جلوی چشمان ما، ژست تند خداحافظی به وحشت تبدیل شد، و وحشت به کمیک، و همه با هم تبدیل به قسمت ادبی داولاتوف شد (که هرگز در نثر او گنجانده نشد). حیف است که این صحنه در فیلم ثبت نشده است.

“آمریکای جدید”: یادداشت‌های سردبیر درباره روسیه

در 26 فوریه 1979، سرگِی داولاتوف وارد نیویورک شد و در یک منطقه‌ی روسی در Forest Hills مستقر شد. طبق خاطرات او، این منطقه شش خانه بزرگ بود که تقریباً منحصراً توسط پناهندگان روسی اشغال شده بود.

داولاتوف در ” دختر خارجی” با کنایه مشخص خود نوشت: ما بومی‌های محل را مثل اتباع ‌خارجی‌ می‌‌دانیم. اگر گفت‌وگویی انگلیسی بشنویم، ‌‌گوش‌به‌زنگ ‌می‌شویم. در ‌چنین‌ حالتی باجدّیت خواهش ‌می‌کنیم:

-صبح به‌خیر، سولژینستین

البته او این واژه را ‌این‌طور تلفظ می‌‌کند:«سولوزِنیسا»

نسبت به امریکایی‌ها احساس پیچیده‌ای داریم. حتی نمی‌دانم چه‌چیز در این احساس غالب است؛ تحقیر یا تحسین. مثل بچه‌های لاابالی بی‌عقل، برایشان دل می‌‌سوزانیم اما درکلام تأکید می‌‌کنیم که «یک امریکایی به من گفت …» به عبارت دیگر، حرف خودمان را از زبان آن‌ها بیان می‌‌کنیم تا مقبولیت بیشتری داشته باشد. مثلاً «یک امریکایی به من گفت که نیکوتین برای سلامتی مضر است!»

سرگِی داولاتوف در نیویورک

مدتی پس از ورودش، سرگِی داولاتوف شروع به انتشار روزنامه مهاجر لیبرال «نیو آمریکایی» کرد؛ از سال 1980 تا 1982 او سردبیر آن بود. اعضای هیئت تحریریه عبارت بودند از بوریس متر، الکساندر جنیس، پیوتر ویل، عکاس باله و تئاتر نینا آلورت، شاعر و مقاله نویس گریگوری ریسکین و دیگران.

این روزنامه به سرعت در میان مهاجران محبوبیت یافت. در تمام جلسات برنامه‌ریزی داولاتوف بی‌وقفه تکرار می‌کرد که او فقط در مورد سبک قضاوت می‌کند، نه محتوای مقالات. او بود که به طور هدفمند این زبان ناب و روشن را خلق کرد که طنز و جذابیت یک گفتگوی دوستانه را داشت. اما هیچ ابتذال و هیچ شوخی که مطبوعات پس از اتحاد جماهیر شوروی را در برگرفت، در آن وجود نداشت. البته دقیقاً به خاطر همین زبان بود که The New American از محبوبیت زیادی در بین خوانندگان برخوردار شد. برای اولین بار آن‌ها متقاعد شدند که روزنامه می‌تواند به طور معمول به زبان روسی با آن‌ها صحبت کند.

هفته نامه نیو امریکن یک بخش سردبیر داشت که کل شماره را معرفی می‌کرد. در آن بخش، سرگِی داولاتوف بسیار صادقانه در مورد تجربیات خود در ارتباط با مهاجرت، نگرش خود به ایالات متحده و نوستالژی نوشت. این ستون آیینه تمام کسانی شد که مجبور به ترک وطن شدند و خود نویسنده مظهر موج سوم مهاجرت شد. بنابراین، داولاتوف در یکی از مطالب نوشت که این حرکت بود که غرور ملی را در او بیدار کرد. این نویسنده اعتراف کرد که قبلاً از سیستم اولویت‌های استالینیستی افسرده شده بود.

مهاجران نویسنده در آمریکا در چه وضعیتی بودند؟

در تبعید ، سرگِی داولاتوف شروع به احساس شدیدتر کرد. در اینجا به برادسکی “جایزه نابغه” داده شد، اینجا تمام جهان به سولژنیتسین گوش می‌دهند، پرتره‌های باریشنیکف در سراسر ایالات متحده آویزان شده است.

سرگِی داولاتوف چنین نوشت:

نامه‌ی یک خواننده به سرگِی داولاتوف

گاهی داولاتوف در ستون خود نامه‌هایی را منتشر می‌کرد که برای او ارسال می‌شد. در اینجا بخشی از یکی از آن نامه‌ها را می‌خوانید:

«مهاجرت شما یک امر خصوصی نیست. وگرنه نویسنده نیستی بلکه مستاجر هستی. و مهم نیست کجا، در آمریکا، ژاپن، روستوف. تو شروع کردی تا در مورد ما و گذشته ات حرف بزنی. بقیه چیزها کوچک و ناچیز است. هر چیز دیگری فقط حیثیت نویسنده را پایین می آورد!

اگرچه، شاید، شانس موفقیت شما در حال افزایش باشد. شما برای شلوار جین یا ماشین دست دوم رانندگی نمی‌کردید. درحال رانندگی که هستی ما را به یاد بیاور…

می‌گویند شما آمریکایی شده‌اید. می گویند مشکلات جدی را حل می کنید. مثلا کدام خودرو بنزین کمتری مصرف می کند. به این صحبت‌ها می خندیم. ما می‌خندیم و باور نمی کنیم. همه اینها یک بازی است، یک تظاهر. شما ‌چه جور آمریکایی هستید؟! سازمان بهداشت جهانی؟ شما که در غرفه‌های آبجو از رازیزژایا تا چایکوفسکی و از استارو-نوفسکی تا دفتر مرکزی را به یاد دارید؟ فکر کردن به چیز خنده‌دارتر از این سخت است… شما آمریکایی نخواهید بود. شما نمی‌توانید از گذشته خود فرار کنید. انگار در محاصره آسمان‌خراش ها هستی… گذشته تو را احاطه کرده است. یعنی ما. شاعران و هنرمندان دیوانه، مست‌ها و اساتید، سربازان و زندانیان.»

نویسنده‌ی مهاجر و نیویورک

داولاتوف واقعاً عاشق آمریکا شد. اما حتی پس از چندین سال گذراندن در ایالات متحده، او چیزی برای تعجب پیدا کرد: «احساس می‌کنید در اینجا در یک فروشگاه اسباب‌بازی کودکان هستید. بسیاری از آن‌ها ناگهان شلیک می‌کنند…»

با گذشت زمان، او عادت کرد که آمریکا را خانه بخواند. داولاتوف اعتراف کرد که او شروع به مشاهده “ویژگی های بلند میهن پرستی” در خود کرده است: او با افرادی که هشدار می‌دادند نیویورک کثیف است و تعداد زیادی جنایات وجود دارد بحث کرد. داولاتوف مثالی زد: “به یاد دارم که نکراسوف پرسید: “برای آپارتمان چقدر می‌پردازید؟” و به دلایلی گفتم دویست و هشتاد. اگرچه ما به میزان قابل توجهی بیشتر پرداخت می‌کنیم. من فقط می‌خواستم نیویورک به نحوی در دسترس‌تر به نظر برسد…»

با این حال، نویسنده فهمید که زندگی در آزادی بسیار دشوار است، زیرا به همان اندازه برای بد و خوب مطلوب است. به طور مثال، او از یک حادثه شوکه شد: در ایالات متحده، مرد جوانی به نام جان هینکلی برای جلب توجه یک زن ناآشنا به رئیس جمهور شلیک کرد، پس از آن، چهره‌ی جنایتکار صفحه اول تمام روزنامه‌های آمریکایی را تزئین کرد. داولاتوف فریاد زد: «خدایا، آمریکا را به عقل بیاور! اجازه دهید بدون تجربه کابوس ما عقلانی شود. اجازه دهید او بدون تجربه تراژدی سوسیالیسم خِرد به دست آورد! غریزه حفظ خود را در او تلقین کنید! کاری کن که به بی احتیاطی فاجعه بار پایان دهد!»

بی‌تفاوتی مردم آمریکا به زندگی مردم خود

با تأسف، نویسنده به برخی بی‌تفاوتی اطرافیانش اشاره کرد: فروشنده بیش از آنچه در شرح شغلش مقرر شده است کاری انجام نخواهد داد. یک غریبه به یک رهگذر گمشده کمک می‌کند و سپس یک کارت ویزیت به او می‌دهد که خدماتش را تبلیغ می‌کند. زنی که احساس بیماری می‌کند در حمل و نقل عمومی جایی برای خود پیدا نمی‌کند.»

داولاتوف نوشت: «یک اتفاق اشتباهی در این کشور رخ می دهد… زنی در رودخانه پوتوماک غرق می‌شود. آقای شجاعی از روی پل با عجله می‌آید و یک زن غرق شده را بیرون می‌کشد. قهرمان، آفرین، افتخار و ستایش از آن او! سپس جشن لجام گسیخته‌ای برای قهرمان آغاز می شود. روزنامه ها و تلویزیون از او ستایش می کنند. خانم بوش صندلی خود را در کنار بانوی اول به او می‌دهد. می‌گویند به زودی فیلم و موزیکال با این موضوع ساخته می‌شود… این همه هیاهو برای چیست؟ نیمی از جمعیت مرد اُدِسا مرتکب همان اعمال می‌شوند. پس در آمریکا چه می‌گذرد؟ آیا بی‌تفاوتی تبدیل به یک هنجار می‌شود؟ آیا یک حرکت عادی به عنوان یک شاهکار تلقی می‌شود؟ یا شاید دارم اغراق می کنم؟…»

در روسیه همه چیز متفاوت بود. مردم با رغبت بیشتری به یکدیگر کمک می کردند. «این وظیفه من نیست که آمریکا را سرزنش کنم. من فقط به لطف مهاجرت زنده ماندم. و من این کشور را بیشتر و بیشتر دوست دارم.» داولاتوف توضیح داد که چیزی که دخالتی ندارد، دوست داشتن وطن متروک است… آمریکا همه چیز دارد: رستوران برای سگ‌ها، آژانس‌های ازدواج برای طوطی‌ها، خانم‌های پلاستیکی برای عشقبازی، شورت‌های خوراکی زنانه. او نوشت: «همه چیز آنجا هست. فقط چیزی برای دلتنگی کم است. تنها میوه‌ای که اینجا نمی‌روید… گاهی، نیمه‌های شب… در نامناسب‌ترین لحظه… بی دلیل… ناگهان از عشق و غم خفه می‌شوی. خدایا چرا اینگونه مجازات می‌شوم؟!»

نویسندگی نویسنده را انتخاب می‌کند

آمریکا آزادی خلاقیت به داولاتوف داد. او در یکی از مصاحبه‌هایش گفته است که این شخص نیست که حرفه نویسنده را انتخاب می‌کند، بلکه نویسندگی او را انتخاب می‌کند. نویسنده نمی‌تواند وجود خود را بدون فرآیند خلاق تصور کند. آمریکا همه این‌ها را به سرگِی داولاتوف داد و او به خاطر آن سپاسگزار بود.

اما نویسنده مانند بسیاری از مهاجران دیگر نسبت به روسیه تلخ نشد. او هنوز هم وطن دور خود را دوست داشت. بیهوده نیست که داولاتوف نوشت: “نیازی به گفتن نیست، من شما را فراموش نکرده‌ام و مدام به لنینگراد فکر می‌کنم. آیا می‌خواهید نشانه‌های «باریکاد» تا «تیتان» را فهرست کنم؟ آیا می‌خواهی من تو را از طریق محوطه‌های گذرگاه از Razyezzhaya به Marat هدایت کنم؟» و کمی جلوتر: «اسم من هنوز همان است. ملیت: لنینگراد. با نام خانوادگی – از نوا.”